حسن حسن زاده آملى

96

گنجينه گوهر روان (فارسى)

و كانت النفس جسما مركّبا فالبدن إذن نفس ، فاذن النفس لا جسم » انتهى . تذنيب : اشارتى شده است كه برخى از براهين معرفت نفس راجع به مغايرت نفس از بدن است ، و طايفه‌اى از آن براهين راجع به اثبات جوهر بودن نفس است كه نفس عرض نيست و جوهر است ، و بسيارى از آنها در اثبات اين كه نفس نه فقط عرض نيست و جوهر است بلكه جوهر مجرّد از طبيعت مادّي و عوارض و احكام آنست ؛ اينك در اين تذنيب غرض ما اين است كه جناب استاد أعظم علامه شعرانى - قدّس سرّه الشريف - بيانى در تعليقه‌اى بر اسرار الحكم متأله سبزوارى ( ط 1 - 239 ) در همين موضوع مغايرت نفس و بدن دارد كه به عنوان مزيد استبصار به نقل آن تبرّك مىجوييم : « اگر گويى أدلّه‌اى كه بر مغايرت نفس و بدن گفتيم خود دليل تجرّد آن است ، پس دليل تازه بر تجرّد آوردن براى چيست ؟ در جواب گوييم : شايد كسى احتمال دهد نفس مغاير بدن است أما خود جسمى است غير اين جسم ظاهرى چنان‌كه عوام پندارند روح جسم لطيفى است فرو رفته در تن ؛ يا بعض متكلّمين كه آن را جزء لا يتجزى و يا بخارى سارى در أعضاى بدن دانند ، أما وقتى مغايرت نفس با قواى بدن ثابت شود ردّ أقوال ديگر سهل باشد چون بيشتر اهل ظاهر روح را يكى از قواى دماغ يا قلب يا خون مىدانند براى آنكه چون خون از تن بيرون رود جان هم بيرون مىرود ، پس جاى آنست كه توهّم شود جان همان خون است و نفس در اصل زبان عربى خون را گويند ؛ و همچنين قلب يا دماغ را چون گلوله يا تيرى رسد مرگ فراز آيد ، أما اگر بدقّت بنگريم روح غير اين سه است چون خون را مىتوان از تن بيرون آورد و خون ديگرى بجاى آن تزريق كرد چنان‌كه از خون اصلى هيچ نماند با اينحال انسان پيش خود درمىيابد كه همانست كه بوده و افكار و علومش همانست ، و اگر روح همان خون باشد بايد افكار اولى بلكه خودش را فراموش كرده و افكار تازه پديد آمده باشد . و همچنين ممكن است قلب را مدّتى از كار بيندازند و حركات آن را با قلب مصنوعى انجام دهند و شخص همان شخص